تبليغاتX
یقین - آرامش حضور تو ...

امروز هم

ما هرچه بوده ایم، همانیم

ما صوفیان ساده ی سرگردان

درویش های گمشده ی دوره گرد

حتی درون خانه ی خود هم

مهمانیم

اما کجاست

خرقه و کشکول ما؟

می خواهم از کنار خودم برخیزم

تا با تو در سماع درآیم

این دفتر سفید قدیمی

این صفحه خانقاه من و توست 

وقتی من پشت میز خود بنشینم

وقتی تودر هیأت الهه ی الهام

آرام و بی صدا

مثل پری شناور در باد

یا مثل سایه پشت سرم راه می روی

و دفتر و مداد و کتابم را

که در کف اتاق پراکنده اند

از روی فرش کوچکمان جمع می کنی

بی آنکه گرد هیچ صدایی بر لحظه ی سرودن من سایه افکند

آرامش حضور تو عطر خیال را

بر خلسه وار خلوت من می پراکند 

و خرقه ی تبرک من دستهای توست

پس

گاهی بیا و پشت سرم لحظه ای بمان

دستی به روی شانه ی من بگذار

تا از فراز شانه ی من این سطرهای درهم و برهم

این شعرهای مبهم خط خورده را

در دفترم بخوانی

تا سطرهای تار روشن شوند 

تا من قلم به دست تو بسپارم

تا تو به دست من بنویسی

بعد ...

      -   یک استکان چای!

( پس از خستگی )

     -   این هم شراب خانگی ما! 

    -    بی ترس محتسب 

آنگاه در خانقاه گرم نگاه تو

ما هر دو بال در بال

بر سطرهای آبی این دفتر سفید

پرواز می کنیم

این اوج ارتفاع من و توست! 

در دود عود و اسفند

همراه واژه های رها در هوا

رقص نگاه ما چه تماشایی است! 

این حلقه ی سماع من و توست!

                                                                                        مرحوم قيصر امين پور

+ نوشته شده توسط ا.م در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 23:43 |