تبليغاتX
یقین - مرهم دل

 

دوش تنهایی به قلبم خیمه زد
بار غم هم آتشی بر هیمه زد

گفتمش دل را تو را یاری دگر
نیست اکنون، بایدت کاری دگر
یافت او را در پی دلدارها
خیمه برچید از پس این کارها
شعله غم را نهاد او مرهمی
با قناعت پیشه کردن از کمی
یاد مولا را بجُسته در درون
خود بجَسته از غبار آن زَبون
نبود این کم، بل بهاری بی حد است
یاد مولا ساکنی بر هر بد است
صاحب عصر آمده مهمان شده
یاد او جان را همی درمان شده
آتش دل جور دیگر گشته است
عش ق مولا، در درونش کشته است
حال، دل از غم وتنهایی رهید
از عطش جانش ولی بر لب رسید
باز می گوید که یاد او کم است
تشنه لب را احتیاجِ یک نم است
جانِ دل، دیدارت اکنون لازم است
آنچه بر لب دارد این دل، قائم است
قائمی کو احتیاج این جهان
تا به پا خیزد، بکوبد این کِهان
قائمی کو عدل را بر پا کند
از سیاهِ شب، سحر پیدا کند
جانِ مولا، تشنگی بی حد شده
جوشش دریای دل، بی مد شده
پس بیا دل را هوایی تازه ده
روشنی، بی حد و بی اندازه ده

                                                                                           بیسواد

 

+ نوشته شده توسط ا.م در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:21 |