حتــــي اگر به آخــر خط هم رسيده اي * اينجا براي عــشـــق شروعي مجدد است
حتــــي اگر به آخــر خط هم رسيده اي * اينجا براي عــشـــق شروعي مجدد است
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
دکتر علی شریعتی
فریدون مشیری
سايه
در اين شراب ندانم چه كردهاي، دانم
كه خوش به جان هم افتادهاند آتش و آب
فرشتهروي من اي آفتاب صبح بهار
مرا به جامي از اين آب آتشين درياب
به جام هستي ما اي شراب عشق بجوش
به بزم ساده ما اي چراغ ماه بتاب
گل اميد من امشب شكفته در بر من
بيا و يك نفس اي چشم سرنوشت بخواب
مگر نه خاك ره اين خرابه بايد شد
بيا كه كام بگيريم از اين جهان خراب
فريدون مشيري
م.امید
لبخند احمقانه ی گنجشک های صبح ...
پروانه های سوخته ...
مصراع های تلخ ...
گاهی برای درک احساسم میان شعر ها هم نعره می زنم!
دیشب دوباره دفتر شعرم نمی شنید!
امروز هم
ما هرچه بوده ایم، همانیم
ما صوفیان ساده ی سرگردان
درویش های گمشده ی دوره گرد
حتی درون خانه ی خود هم
مهمانیم
اما کجاست
خرقه و کشکول ما؟
می خواهم از کنار خودم برخیزم
تا با تو در سماع درآیم
این دفتر سفید قدیمی
این صفحه خانقاه من و توست
وقتی من پشت میز خود بنشینم
وقتی تودر هیأت الهه ی الهام
آرام و بی صدا
مثل پری شناور در باد
یا مثل سایه پشت سرم راه می روی
و دفتر و مداد و کتابم را
که در کف اتاق پراکنده اند
از روی فرش کوچکمان جمع می کنی
بی آنکه گرد هیچ صدایی بر لحظه ی سرودن من سایه افکند
آرامش حضور تو عطر خیال را
بر خلسه وار خلوت من می پراکند
و خرقه ی تبرک من دستهای توست
پس
گاهی بیا و پشت سرم لحظه ای بمان
دستی به روی شانه ی من بگذار
تا از فراز شانه ی من این سطرهای درهم و برهم
این شعرهای مبهم خط خورده را
در دفترم بخوانی
تا سطرهای تار روشن شوند
تا من قلم به دست تو بسپارم
تا تو به دست من بنویسی
بعد ...
- یک استکان چای!
( پس از خستگی )
- این هم شراب خانگی ما!
- بی ترس محتسب
آنگاه در خانقاه گرم نگاه تو
ما هر دو بال در بال
بر سطرهای آبی این دفتر سفید
پرواز می کنیم
این اوج ارتفاع من و توست!
در دود عود و اسفند
همراه واژه های رها در هوا
رقص نگاه ما چه تماشایی است!
این حلقه ی سماع من و توست!
مرحوم قيصر امين پور
مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چرکين!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي ...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي
منم، من، ميهمان هر شبت، لوليوش مغموم
منم، من، سنگ تيپا خورده رنجور
منم، دشنام پست آفرينش، نغمه ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم
حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج ميلرزد
تگرگي نيست، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه ميگويي که بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فريبت ميدهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا! گوش سرما برده است، اين يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود، پنهان است
حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يکسان است
سلامت را نميخواهند پاسخ گفت
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگين،
درختان اسکلتهاي بلورآجين،
زمين دلمرده، سقف آسمان کوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان است ...
مهدي اخوان ثالث
نه هست های ما چونانکه بایدند نه بایدها...
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را با بغض می خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را ذخیره می کنم:
باشد برای روز مبادا ...
اما
در صفحه ی تقویم روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما چه کسی می داند
شاید امروز روز مبادا باشد!
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها...
هر روز بی تو روز مباداست!
قیصر امین پور
حمید مصدق
التماس دعا
دوش تنهایی به قلبم خیمه زد
بار غم هم آتشی بر هیمه زد
گفتمش دل را تو را یاری دگر
نیست اکنون، بایدت کاری دگر
یافت او را در پی دلدارها
خیمه برچید از پس این کارها
شعله غم را نهاد او مرهمی
با قناعت پیشه کردن از کمی
یاد مولا را بجُسته در درون
خود بجَسته از غبار آن زَبون
نبود این کم، بل بهاری بی حد است
یاد مولا ساکنی بر هر بد است
صاحب عصر آمده مهمان شده
یاد او جان را همی درمان شده
آتش دل جور دیگر گشته است
عش ق مولا، در درونش کشته است
حال، دل از غم وتنهایی رهید
از عطش جانش ولی بر لب رسید
باز می گوید که یاد او کم است
تشنه لب را احتیاجِ یک نم است
جانِ دل، دیدارت اکنون لازم است
آنچه بر لب دارد این دل، قائم است
قائمی کو احتیاج این جهان
تا به پا خیزد، بکوبد این کِهان
قائمی کو عدل را بر پا کند
از سیاهِ شب، سحر پیدا کند
جانِ مولا، تشنگی بی حد شده
جوشش دریای دل، بی مد شده
پس بیا دل را هوایی تازه ده
روشنی، بی حد و بی اندازه ده
بیسواد
فریدون مشیری
عید آمد و ما خانه ی خود را نتكاندیم
گردی نستردیم و غباری نستاندیم
دیدیم كه در كسوت بخت آمده نوروز
از بیدلی آن را زدر خانه برآندیم
هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم
آفاق پر از پیك و پیام است، ولی ما
پیكی ندواندیم و پیامی نرساندیم
احباب كهن را نه یكی نامه بدادیم
و اصحاب جوان را نه یكی بوسه ستاندیم
من دانم و غمگین دلت، ای خسته كبوتر
سالی سپری گشت و ترا ما نپراندیم
صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرك لنگ زجویی نجهاندیم
ماننده افسونزدگان، ره به حقیقت
بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم
از نه خم گردون بگذشتند حریفان
مسكین من و دل در خم یك زاویه ماندیم
طوفان بتكاند مگر "امید" كه صد بار
عید آمد و ما خانه خود را نتكاندیم
فردا آخرین روز سال ۱۳۸۶
التماس دعا
فکر می کردم وقتی که سر از خاک بیرون بیاورم بهار خواهد بود
برگ های کوچک سبزم زیر نور خورشید خواهند درخشید
باران نرم بهاری تنم را نوازش خواهد داد
نسیم های سحرگاهی گرد و خاک را از سراپایم پاک خواهد کرد
فکر میکردم
وقتی تابستان بیاید پر برگ خواهم شد
برگ هایی کوچک ولی زیبا
برگ هایی سبز سبز
فکر میکردم
وقتی پاییز رسید هفت رنگ خواهم شد
چه زیبا ، زرد ، نارنجی ، قرمز ...
ساقه های سبزم ، قهوه ای خواهند شد
محکم تر و استوار تر خواهند ایستاد
فکر میکردم
وقتی زمستان بیاید برف سپید بر سرم لحافی خواهد کشید
به خوابی شیرین خواهم رفت
و همانند ایستگاه میان راهی قدرتم را بیشتر میکند
چه بیهوده فکر میکردم ...
فکر میکردم بهار دوم که رسید
باز برگ های سبز وجودم را فرا میگیرند
باز نور خورشید ، باز باران ، باز نسیم
و باز تابستان و پاییز و زمستان
فکر میکردم
چند بهار که گذشت شکوفه های عجول پیش از برگ ها میشکفتند
بوی شکوفه هایم در هوا میپیچد
پروانه ها و زنبور ها در کنار هم در میان شکوفه هایم بازی خواهند کرد
فکر میکردم در تابستان ها و پاییز ها
پر از میوه خواهم شد
سیب ، انار ، انجیر ، انگور
و شاید حتی گندم و جو ... مگر چه میشود
چه بیهوده فکر میکردم ...
برگ هایم زرد و نحیف است
این ملخ بازیگوش هم رهایم نمیکند
برگ های نشکفته ام را میخورد
ای کاش این کوه سنگ در کنارم نبود
تا شاید روزی آفتابی بر من میتابید
آفتاب کجاست ، ابر های بی باران سیاه در آسمانند
بهار هم نیست ، اینجا همه اش زمستان است
باران کجاست ، اینجا همه اش سوز و یخ است
اصلاً این جا کجاست ؟
نمیدانم ...
حتی نمیدانم آن رهگذر چه منظوری داشت
همانی که میگفت این علف کوچک اینجا چه میکند ...
این جا که به غیر از من کسی نیست !
دکتر بهین
امشب آن حسرت دیرینه من
در بر دوست به سر می اید
در فروبند و بگو خانه تهی است
زین سپس هر که به در می اید
شانه کو تا که سر و زلفم را
در هم و وحشی و زیبا سازم
باید از تازگی و نرمی و لطف
گونه را چون گل رویا سازم
سرمه کو تا که چو بر دیده کشم
راز و نازی به نگاهم بخشد
باید این شوق که دردل دارم
جلوه بر چشم سیاهم بخشد
چه بپوشم که چو از راه اید
عطشش مفرط و افزون گردد
چه بگویم که ز سحر سخنم
دل به من بازد و افسون گردد
آه ای دخترک خدمتکار
گل بزن بر سر و سینه من
تا که حیران شود از جلوه گل
امشب آن عاشق دیرینه من
چو ز در آمد و بنشست خموش
زخمه بر جان و دل و چنگ زنم
با لب تشنه دو صد بوسه شوق
بر لب باده گلرنگ زنم
ماه اگر خواست که از پنجره ها
بیندم در بر او مست و پریش
آنچنان جلوه کنم کو ز حسد
پرده ابر کشد بر رخ خویش
تا چو رویا شود این صحنه عشق
کندر و عود در آتش ریزم
ز آن سپس همچو یکی کولی مست
نرم و پیچنده ز جا برخیزم
همه شب شعله صفت رقص کنم
تا ز پا افتم و مدهوش شوم
چو مرا تنگ در آغوش کشد
مست آن گرمی آغوش شوم
آه گویی ز پس پنجره ها
بانگ آهسته پا می اید
ای خدا اوست که آرام و خموش
بسوی خانه ما می اید
فروغ فرخزاد
قیصر امین پور
حافظ
از باغ ميبرند چراغانيات كنند
تا كاج جشنهاي زمستانيات كنند
پوشاندهاند «صبح» تو را «ابرهاي تار»
تنها به اين بهانه كه بارانيات كنند
يوسف! به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار ميبرند كه زندانيات كنند
اي گل گمان مكن به شب جشن ميروي
شايد به خاك مردهاي ارزانيات كنند
يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
از نقطهاي بترس كه شيطانيات كنند
آب طلب نكرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانهاي است كه قربانيات كنند
فاضل نظری

نشسته سایه ای از آفتاب بر رویش
به روی شانه طوفان رهاست گیسویش
ز دوردست سواران دوباره می آیند
که بگذرند به اسبان خویش از رویش
کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم
که باد از دل صحرا می آورد بویش
کسی بزرگتر از امتحان ابراهیم
کسی چنان که به مذبح برید چاقویش
نشسته است کنارش کسی که می گرید
کسی که دست گرفته به روی پهلویش
هزار مرتبه پرسیده ام زخود او کیست
که این غریب نهاده است سر به زانویش
کسی در آن طرف دشت ها نه معلوم است
کجای حادثه افتاده است بازویش
کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش
نشسته تیر به زیر کمان ابرویش
کسی است وارث این دردها که چون کوه است
عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش
عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان
که عشق می کشد از هر طرف به هر سویش
طلوع می کند اکنون به روی نیزه سري
به روی شانه طوفان رهاست گیسویش
فاضل نظری
التماس دعا
مثل روزهای من زندانی
هیچ کجا ندارد
مثل این آخرین گریه
تلخی
مثل این آخرین صدا
دلتنگی
بی رنگی تو
ننگی
میدانی تازه به چه رسیده ام
به اینکه تو را نفی میکنم در خود
با اینکه میدانم هزار بار تصدیقت کرده ام بی خود
آخر من فقط من اسیر پرسه ی این روز بیهوده روشنم
من فقط من تقدیر گلایه ی سایه های شبم
ستاره ها از شب من میگریزند
ماه به ایوان خانه ای دیگر میرود
اما
اما
اغوش تو جایی دیگر است
جایی بهتر است.
زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند
شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند
ابر بی باران اندوهم
خار خشک سینه کوهم
سالها رفته است کز هر آرزو خالی است آغوشم
نغمه پرداز جمال و عشق بودم آه
حالیا خاموش خاموشم
یاد از خاطر فراموشم
روز چون گل میشکوفد بر فراز کوه
عصر پرپر می شود این نوشکفته در سکوت دشت
روزها این گونه پر پر گشت
چون پرستوهای بی آرام در پرواز
رهروان را چشم حسرت باز
اینک اینجا شعر و ساز و باده آماده است
من که جام هستیم از اشک لبریز است میپرستم
در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر بر د
با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد
در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد
ناله من میترواد از در و دیوار
آسمان اما سراپایش گوش و خاموش است
همزبانی نیست تا گویم بزاری ای دریغ
دیگرم مستی نمی بخشد شراب
جام من خالی شدست از شعر ناب
ساز من فریاد های بی جواب
نرم نرم از راه دور
روز چون گل میشکوفد بر فراز کوه
روشنایی می رود در آمان بالا
ساغر ذرات هستی از شراب نور سرشار است اما من
همچنان در ظلمت شبهای بی مهتاب
همچنان پژمرده در پهنای این مرداب
همچنان لبریز ز اندوه می پرسم
جام اگر بشکست
ساز اگر بگسست
شعر اگر دیگر به دل ننشست
فریدون مشیری

دلم
از مهر او
تار عشق می بافد
از شوق دیدارش
شعر
خواهم آویخت
مهربانترین نگاهش را
بر دیوار دل
گرمترین کلامش را
بر گوش جان
تا در زمستان فاصله
کور نماند اجاق خاطره
ناهید عباسی
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیاز مند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد من شروع کردم
وقتی که او تمام شد من آغاز شدم
وچه سخت است
تنها متولد شدن است
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن ...
دکتر شریعتی
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
مهدی اخوان ثالث
گفتی : غزل بگو ! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من ، برای غزل شور و حال کو؟
پر می زنـد دلم بـه هـوای غـزل ، ولی
گیرم هوای پـر زدنـم هست ، بال کو؟
گیـرم بـه فـال نیک بگیـرم بـهـار را
چشم و دلـی بـرای تماشا و فـال کو؟
تقویـم چـار فـصـل دلـم را ورق زدم
آن برگـهـای سبز سـر آغاز سـال کو؟
رفتیم و پرسش دل مـا بی جواب ماند
حال سـؤال و حوصلـه قیل و قال کو؟

خاطراتت ز آنسوی آفاق ، آوازم دهند
تا در آبی های دور از دست پروازم دهند
رفته ام زین پیش و خواهم رفت زین پس بازهم
با صدای عشق از هر سو که آوازم دهند
آنچه را با چشم گفتم با تو ، خواهم گفت نیز
با زبان گر شرم و شک یارای ابرازم دهند
شام آخر را نخواهم باخت همراهش اگر
لذت صبح نخستین را دمی بازم دهند
تا سرانجام است امید سر آغازم به جای
گر چه هم بیم سرانجام ، از سرآغازم دهند
یک دریچه از نیازی مشترک خواهم گشود
با تو وقتی مشترک دیواری از رازم دهند
در قفس آزاد ،زیباتر که در آفاق اسیر
گو در بازم بگیرند و پر بازم دهند

هرگز این قصه ندانست کسی
آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست
سر فرو داشت ٬ نمی گفت سخن
نگهش از نگهم داشت گریز
مدتی بود دگر با من
بر سر مهر نبود
آه این درد مرا می فرسود
او به دل عشق دگر می ورزید ؟
گریه سر دادم در دامن او
های هایی که هنوز
تنم از خاطره اش می لرزد
بر سرم دست کشید
در کنارم بنشست
بوسه بخشید به من
لیک می دانستم
که دلش با دل من سرد شدست !!!
چه ساده سرد کرده ای صفای سبز خانه را
پر از سکوت کرده ای ترانه ی شبانه را
چقدر خسته و غریب از عاشقت گذشته ای
و پشت سر گذاشتی زمین بی کرانه را
به سوی ما ورای شب شکفته شد نگاه تو
ولی ندید چشم من به سوی شب روانه را
صفای لحظه های ما به تازگی جوانه زد
ولی شکاند رفتنت ترنم جوانه را
نگاه کن عزیز من هنوز عاشقم ولی
تو بی دلیل کرده ای جنون بی بهانه را
ببین چقدر آتشین به سوی مرگ می دوم!
هدف بگیر و بعد از آن فقط بزن نشانه را...
امین شفیعی
شبهاي بلند بي عبادت چه كنم؟
این تن به گناه كرده عادت چه كنم؟
ياران همه گويند خدا مي بخشد
گيرم كه ببخشد ز خجالت چه كنم؟
کوفه امشب التهاب محشر است
کوفه امشب کربلای دیگر است
جبرئیل آوای غم سر داده است
در فلقشوری دگر افتاده است
تیرغصه بر دل زارم نشست
تیغ دشمن فرق مولایم شکست
قلب مجنون سوی صحرا می رود
حیدر امشب سوی زهرا می رود
و بعد از رفتنت...
شبی از پشت یک تنهایی نمناک وبارانی تو را با لهچه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهائی که در تنهائیم روئید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:
"دلم حیران وسرگردان چشمانیست رویایی
و من تنها برای دیدن آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی وحسرت رها کردم ...
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی
نمیدانم چرا
شاید خطا کردم
وتو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا؛
تا کی؛
برای چه؛
ولی رفتی.
وبعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریائی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد که من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان رویایی توام برگرد!
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد.
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب خالی پنجره آرام و زیبا گفت:
"تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم...!!"
و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا؟
شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.
بازی عشق مگر شاید و اما دارد؟
در خیال امدی و اینه ی قلب شکست
اینه تازه از امروز تماشا دارد
نفس سوخته دارم بشتابید ای خلق!
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد
با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت
سر سر بسته چرا این همه رسوا دارد
تلخی عمربه شیرینی مرگ اکنده ست
چه سر انجام خوشی گردش دنیا دارد
عشق رازی ست که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با من تنها دارد
کدام شانه می شود پناه گریه های من؟
کدام ضجه می رسد به پای مویه های من؟
چقدر سنگدل شوم؟ به گرد تو نمی رسم!
تو؟عشق؟بی خیال شو! نمی رسی به پای من
تمام روز، نام تو، ز لب جدا نمی شود
...و لرزشی مدام مانده است در صدای من
به کوچه ی خیال تو شبانه پا نهاده ام
و بی صداست باز هم طنین گامهای من
شراب عشق تو مرا دوباره مست می کند؟!
نه....خواب بود بازهم.....خدای من! خدای من!
هزار بغض مانده است در گلوی خسته ام
کدام شانه می شود پناه گریه های من؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من از سكوت گريزان بوده ام هميشه ... سالهاست كه سكوت كرده ام ..... و اينك
ترس مرا تكان مي دهد و من پيوسته به عقب بر مي گردم و از خود اين سوال را بارها و بارها مي پرسم كه آيا من راه را عوضي آمدم ؟.. دلم گرفته است از اين فريبها و نيرنگها ... از اين دورويه مردمان بيهوده گو ... از آنها كه خدا را در پشت يك تكه ابر پنهان كرده و مي كنند و خود را قديس وار خالص خالص مي نمايانند .... چرا سادگيها هميشه تهش باختن است ؟ چرا قلب ساده من هميشه ساخت و ويران نكرد اما ساخته هايش را ويران كرد دست فريب ؟ ... چرا بالهايم را ديگران نمي بينند ... پرواز را از همين سكوي كوچك هم مي شود آغاز كرد ..
نبسته ام به کـس دل , نبستـه کس به من دل
چو تخته پاره برموج ,رها, رهـا, رهـــا من
زمن هرآنکه اودور,چو دل به سینه نزدیک
به من هرآنکه نزدیک , ازاو جدا , جدا من
نه چشم دل به ســویـی , نه باده در سبــویی
که تر کنم گلویــــــی , به یـــاد آشنــــــا من
ستـاره هـــــا نهفته , در آسمـــــان ابـــری
دلــــم گرفته ای دوست , هوای گریه با من
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من

گفته بود پيش از اينها: دوستي ماند به گل
دوستان را هر سخن، هركار، بذر افشاندن است
در ضمير يكدگر
باغ گل روياندن است
گفته بودم: آب و خورشيد و نسيمش مهر هست
باغبانش، رنج تا گل بردمد
گفته بودم گر به بار آيد درست
زندگي را چون بهشت
تازه، عطرافشان و گلباران كند
گفته بودم، ليك، با من كس نگفت
خاك را از ياد بردي خاك را
لاجرم يك عمر سوزاندي دريغ
بذرهاي آرزويي پاك را
آب و خورشيد و نسيم و مهر را
زانچه ميبايست افزون داشتم
شوربختي بين كه با آن شوق و رنج
« در زمين شوره سنبل» كاشتم
- گل؟
چه جاي گل، گياهي برنخاست
در پي صد بار بذرافشانيام
باغ من، اينك بيابان است و بس
وندر آن من مانده با حيرانيام
پوزشم را ميپذيري،
بيگمان
عشق با اين اشكها، بيگانه نيست
دوستي بذريست، اما هر دلي
درخور پروردن اين دانه نيست.
فریدون مشیری
همه شب با دلم کسی می گفت:
«سخت آشفته ای ز دیدارش،
صبحدم باستارگان سپید
می رود،می رود،نگه دارش»
من به بوی تو رفته از دنیا
بی خبرازفریب فرداها
روی مژگان نازکم می ریخت
چشمهای توچون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ،
گیسویم در تنفس تو رها
می شکفتم زعشق ومی گفتم
«هر که دلداده شدبه دلدارش
ننشیندبه قصدآزارش
برود،چشم من دنبالش
برود،عشق من نگهدارش»
آه اکنون تورفته ای وغروب
سایه می گسترد به سینه راه
نرم نرمک خدای تیره ی غم
می نهد پا به معبد نگهم
می نویسد به روی هر دیوار
آیه هایی همه سیاه سیاه
بگو ، با من بگو از درد و داغات
بذار مرهم بذارم روی زخمات
بذار بارون اشک من بشوره
غبار غصه ها رو از سراپات
بذار سر روی سینه م گریه سر کن
از او شب گریه های تلخ هق هق
بذار باور کنم یک تکیه گاهم
برای غربت یک مرد عاشق
غرق در افکار بودم بی قرار
از دو چشمم موج می زد انتظار
با خودم گفتم عجب دنیا بد است
هر که اهل عشق باشد مر تد است
چون میسر نیست مارا کام او
تا به کی دل خوش کنم با نام او
با که حرف خویش را نجوا کنم
قبر لیلی را کجا پیدا کنم
کاش از قلبم به قبرش راه داشت
کاش زهرا هم زیارتگاه داشت
زین همه شادی وعشرتها چه سود
کاش قبر مادرم مخفی نبود
ناگهان ازسوی حق آمد پیام
می دهم بر درد هایت التیام
قبر زهرا گر چه از دیده گم است
بارگاه با شکوهش در قم است
ای که گفتی مادرت مظلومه است
حضرت زهرا همان معصومه است
با خودت هر گاه تنها میشوی
خسته ودلتنگ زهرا میشوی
قم برو که خانه ی عشق همه است
صاحب آن خانه بی بی فاطمه است
چون که تو عرض ارادت کرده ای
قبر زهرا را زیارت کرده ای
خاک او مانند خاک علقمه است
هم حسین وهم رضا هم فاطمه است
این مکان موعود هر هم عهدی است
زائر ثابت در اینجا مهدی است
سید امیرحسین میرحسینی
در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نمیاید
اندوهگین و غمزده می گویم
شاید ز روی ناز نمی اید
چون سایه گشته خواب و نمی افتد
در دامهای روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه های نبض پریشانم
مغروق این جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق این سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
می خواهمش در این شب تنهایی
با دیدگان گمشده در دیدار
با درد ‚ درد سکت زیبایی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
می خواهمش که بفشردم بر خویش
بر خویش بفشرد من شیدا را
بر هستیم به پیچد ‚ پیچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلای گردن و موهایم
گردش کند نسیم نفسهایش
نوشد بنوشد که بپیوندم
با رود تلخ خویش به دریایش
وحشی و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله های سرکش بازیگر
در گیردم ‚ به همهمه ی در گیرد
خکسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بینم ستاره های تمنا را
در بوسه های پر شررش جویم
لذات آتشین هوسها را
می خواهمش دریغا ‚ می خواهم
می خواهمش به تیره به تنهایی
می خوانمش به گریه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚ شب بی پایان
او آن پرنده شاید می گرید
بر بام یک ستاره سرگردان
فروغ

بر تن خورشید می پیچد به ناز
چادر نیلوفری رنگ غروب
تک درختی خشک در پهنای دشت
تشنه می ماند در این تنگ غروب
از کبود آسمان های روشنی
می گریزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله سرخ شفق
می چکد از ابرها باران نور
می گشاید دود شب آغوش خویش
زندگی را تنگ می گیرد به بر
باد وحشی می دود در کوچه ها
تیرگی سر می شکد از بام و در
شهر می خوابد به لالای سکوت
اختران نجوا کنان بر بام شب
نرم نرمک باده مهتاب را
ماه می ریزد درون جام شب
نیمه شب ابری به پهنای سپهر
می رسد از راه و می تازد به ماه
جغد می خندد به روی کاج پیر
شاعری می ماند و شامی سیاه
دردل تاریک این شب های سرد
ای امید نا امیدی های من
برق چشمان تو همچون آفتاب
می درخشد بر رخ فردای من
فریدون مشیری

آن که می گوید دوستت می دارم
خنیاگر غمگینی است
که آوازش را ازدست داده است.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود.
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود.
آن که می گوید دوستت می دارم
دل اندوهگین شبی است
که مهتابش را می جوید.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود.
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من.
عشق را
ای کاش زبان سخن بود...

ما چون دو دریچه، روبهروی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینهی بهشت، اما... آه
بیش از شب و روزِ تیرو دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خستهست
زیرا یکی از دریچهها بستهست
نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر، که هر چه کرد، او کرد
مهدی اخوان ثالث
