فردا آخرین روز سال ۱۳۸۶
التماس دعا
فردا آخرین روز سال ۱۳۸۶
التماس دعا
فکر می کردم وقتی که سر از خاک بیرون بیاورم بهار خواهد بود
برگ های کوچک سبزم زیر نور خورشید خواهند درخشید
باران نرم بهاری تنم را نوازش خواهد داد
نسیم های سحرگاهی گرد و خاک را از سراپایم پاک خواهد کرد
فکر میکردم
وقتی تابستان بیاید پر برگ خواهم شد
برگ هایی کوچک ولی زیبا
برگ هایی سبز سبز
فکر میکردم
وقتی پاییز رسید هفت رنگ خواهم شد
چه زیبا ، زرد ، نارنجی ، قرمز ...
ساقه های سبزم ، قهوه ای خواهند شد
محکم تر و استوار تر خواهند ایستاد
فکر میکردم
وقتی زمستان بیاید برف سپید بر سرم لحافی خواهد کشید
به خوابی شیرین خواهم رفت
و همانند ایستگاه میان راهی قدرتم را بیشتر میکند
چه بیهوده فکر میکردم ...
فکر میکردم بهار دوم که رسید
باز برگ های سبز وجودم را فرا میگیرند
باز نور خورشید ، باز باران ، باز نسیم
و باز تابستان و پاییز و زمستان
فکر میکردم
چند بهار که گذشت شکوفه های عجول پیش از برگ ها میشکفتند
بوی شکوفه هایم در هوا میپیچد
پروانه ها و زنبور ها در کنار هم در میان شکوفه هایم بازی خواهند کرد
فکر میکردم در تابستان ها و پاییز ها
پر از میوه خواهم شد
سیب ، انار ، انجیر ، انگور
و شاید حتی گندم و جو ... مگر چه میشود
چه بیهوده فکر میکردم ...
برگ هایم زرد و نحیف است
این ملخ بازیگوش هم رهایم نمیکند
برگ های نشکفته ام را میخورد
ای کاش این کوه سنگ در کنارم نبود
تا شاید روزی آفتابی بر من میتابید
آفتاب کجاست ، ابر های بی باران سیاه در آسمانند
بهار هم نیست ، اینجا همه اش زمستان است
باران کجاست ، اینجا همه اش سوز و یخ است
اصلاً این جا کجاست ؟
نمیدانم ...
حتی نمیدانم آن رهگذر چه منظوری داشت
همانی که میگفت این علف کوچک اینجا چه میکند ...
این جا که به غیر از من کسی نیست !
دکتر بهین