تبليغاتX
یقین

نبسته ام به کـس دل , نبستـه کس به من دل

چو تخته پاره برموج ,رها, رهـا, رهـــا من

زمن هرآنکه اودور,چو دل به سینه نزدیک

به من هرآنکه نزدیک , ازاو  جدا , جدا من

 

نه چشم دل به ســویـی , نه باده در سبــویی

که تر کنم گلویــــــی , به یـــاد آشنــــــا من

ستـاره هـــــا نهفته ,  در آسمـــــان ابـــری

دلــــم گرفته ای دوست , هوای گریه با من

 

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من

+ نوشته شده توسط ا.م در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 23:7 |

+ نوشته شده توسط ا.م در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 11:35 |

گفته بود پيش از اين‌ها: دوستي ماند به گل

دوستان را هر سخن، هركار، بذر افشاندن است

در ضمير يكدگر

باغ گل روياندن است

 

گفته بودم: آب و خورشيد و نسيمش مهر هست

باغبانش، رنج تا گل بردمد

گفته بودم گر به بار آيد درست

زندگي را چون بهشت

تازه، عطرافشان و گل‌باران كند

 

گفته بودم، ليك، با من كس نگفت

خاك را از ياد بردي خاك را

لاجرم يك عمر سوزاندي دريغ

بذرهاي آرزويي پاك را

 

آب و خورشيد و نسيم و مهر را

زانچه مي‌بايست افزون داشتم

شوربختي بين كه با آن شوق و رنج

« در زمين شوره سنبل» كاشتم

- گل؟

چه جاي گل، گياهي برنخاست

در پي صد بار بذرافشاني‌ام

باغ من، اينك بيابان است و بس

وندر آن من مانده با حيراني‌ام

 

پوزشم را مي‌پذيري،

                     بي‌گمان

عشق با اين اشك‌ها، بيگانه نيست

دوستي بذري‌ست، اما هر دلي

درخور پروردن اين دانه نيست.

 

                                                                                                         فریدون مشیری

+ نوشته شده توسط ا.م در جمعه سی ام شهریور 1386 و ساعت 0:38 |

همه شب با دلم کسی می گفت:

«سخت آشفته ای ز دیدارش،

صبحدم باستارگان سپید 

می رود،می رود،نگه دارش»

من به بوی تو رفته از دنیا

بی خبرازفریب فرداها  

روی مژگان نازکم می ریخت 

 چشمهای توچون غبار  طلا         

 تنم از حس دستهای تو داغ،    

   گیسویم در تنفس تو رها

می شکفتم زعشق ومی گفتم

«هر که دلداده شدبه دلدارش

ننشیندبه قصدآزارش

برود،چشم من دنبالش

برود،عشق من نگهدارش» 

آه اکنون تورفته ای وغروب

سایه می گسترد به سینه راه

نرم نرمک خدای تیره ی غم

می نهد پا به معبد نگهم 

    می نویسد به روی هر دیوار

   

               آیه هایی همه سیاه سیاه

 

+ نوشته شده توسط ا.م در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 و ساعت 10:44 |
 

 بگو ، با من بگو از درد و داغات
 بذار مرهم بذارم روی زخمات
بذار بارون اشک من بشوره
 غبار غصه ها رو از سراپات
 بذار سر روی سینه م گریه سر کن
 از او شب گریه های تلخ هق هق
 بذار باور کنم یک تکیه گاهم
 برای غربت یک مرد عاشق

+ نوشته شده توسط ا.م در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 10:30 |

غرق در افکار بودم بی قرار

از دو چشمم موج می زد انتظار

 با خودم گفتم عجب دنیا بد است

هر که اهل عشق باشد مر تد است 

چون میسر نیست مارا کام او

تا به کی دل خوش کنم با نام او

با که حرف خویش را نجوا کنم

قبر لیلی را کجا پیدا کنم

کاش از قلبم به قبرش راه داشت 

 کاش زهرا هم زیارتگاه داشت

 زین همه شادی  وعشرتها چه سود

کاش قبر مادرم مخفی نبود

ناگهان ازسوی حق آمد پیام

 می دهم بر درد هایت التیام

قبر زهرا گر چه از دیده گم است

بارگاه با شکوهش در قم است

ای که گفتی مادرت مظلومه است

حضرت زهرا همان معصومه است

با خودت هر گاه تنها میشوی

 خسته ودلتنگ زهرا میشوی

قم برو که خانه ی عشق همه است

صاحب آن خانه بی بی فاطمه است

چون که تو عرض ارادت کرده ای

 قبر زهرا را زیارت کرده ای

خاک او مانند خاک علقمه است

هم حسین وهم رضا هم فاطمه است

این مکان موعود هر هم عهدی است

زائر ثابت در اینجا مهدی است

                                                                                          سید امیرحسین میرحسینی

+ نوشته شده توسط ا.م در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 15:44 |

در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نمیاید
اندوهگین و غمزده می گویم
شاید ز روی ناز نمی اید
چون سایه گشته خواب و نمی افتد
در دامهای روشن چشمانم
 می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه های نبض پریشانم
مغروق این جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق این سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
 می خواهمش در این شب تنهایی
با دیدگان گمشده در دیدار
با درد ‚ درد سکت زیبایی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
می خواهمش که بفشردم بر خویش
بر خویش بفشرد من شیدا را
بر هستیم به پیچد ‚ پیچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
 در لا بلای گردن و موهایم
گردش کند نسیم نفسهایش
نوشد بنوشد که بپیوندم
با رود تلخ خویش به دریایش
وحشی و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله های سرکش بازیگر
در گیردم ‚ به همهمه ی در گیرد
خکسترم بماند در بستر
 در آسمان روشن چشمانش
بینم ستاره های تمنا را
 در بوسه های پر شررش جویم
لذات آتشین هوسها را
می خواهمش دریغا ‚ می خواهم
می خواهمش به تیره به تنهایی
 می خوانمش به گریه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚ شب بی پایان
او آن پرنده شاید می گرید
بر بام یک ستاره سرگردان

                                                                                                                     فروغ

+ نوشته شده توسط ا.م در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت 16:40 |