آن شب از آن بی سحر شبهای تهران بود
خانه ام از دوستان ساده و یکرنگ خالی بود
دشت بی باران بخت من گیاه نا مرادیهاش میرویید
عود حسرت در فضای سینه ام میسوخت
خاطرم را دست یک اندوه پنهانی زیرورو میکرد
شعر در اعماق روحم مثل یک کشتی به دریا غرق می گردید
جسم شمع نیمه جان در حال تب می سوخت
پرده ها و فرشها با نوع دردم آشنا بودند
بسترم اما مرا با نوازش سوی خود میخواند
گرچه می دانست آن شب باز من بیدار خواهم ماند
در دلم می گفتم :
"ای بیچاره! نانت نیست؟...آبت نیست؟...
جام لبریز از شرابت نیست؟...
شعر همچون آفتابت نیست؟...
بس کن این دیوانگی بس کن!"
گوشهایم زنگ زد از شوق و چشمانم سیاهی رفت
مثل اینکه استخوانها در تن من راه میرفتند.
ناگهان عکس تو را بر روی میزخویشتن دیدم
کز درون قاب خاتم کار می خندید
یادم آمد روزگاری را که با هم آشتی بودیم
چشمهایت شبچراغ هستی من بود
عطر اندام تو را در روح خود احساس می کردم
یادم آمد یک شب از شبها
شعر می خواندم به گوش تو
گوش می دادی به شعرمن
لحظه ها از عطر گرم آرزو پر بود.
تک تک ساعت برای شعر من از شوق کف می زد
ناله یک دختر بیماررویای مرا بگسیخت
شعر من در ناله اش پژمرد
با تمام اقتدار خویش کوشیدم به درمانش
خواب همچون ماسه های داغ در چشمان من می ریخت
لیک وجدانم نمی خوابید و با من بود.
در دلم با خویش می گفتم:
" شاید او درمان درد دردمند دیگری باشد
شاید امشب چشم یک مادر به یادش اشک می ریزد
شاید امشب دست مردی نامه اش را باز خواهد کرد"
تا سخر ماندم به بالینش تا که خوابش برد.
یادم آمد یک شب از شبها
قول دادی در شب میلاد من ، مهمان من باشی
قول دادی بت تراش معبد ایمان من باشی
قول دادی چون پرستو در دل ویرانه من آشیان سازی
قول دادی چشمهایت منبع الهام من باشد
قول دادی یاد آن شبها، شبچراغ عشق بی فرجام من باشد...
ای دریغا کز شتاب گردش ایام
عاقبت مانند خورشید و زمین از هم جدا گشتیم.
در تب اندیشه هایم ناشناسی حلقه بر در کوفت
گفتم:" آری اوست!...
آری اوست...
کز گناه خود پشیمان است
باز می گردد به سوی من
باز می خندد به روی من
باز هم خورشید چشمش سردسیر هستی ام را گرم خواهد کرد
باز هم در شعله های عشق ، پولاد دلم را نرم خواهد کرد..."
با شتاب از پله ها پرواز می کردم
پایم از چشم حسود پله ها لغزید
گفتم : " آری ... پله ها هم از دل من سور می خواهند"
زانویم از شادی دیدار میلرزید
مرغ صد بوسه به روی میله سرخ لبانم بال و پر میزد
ماهی صد شوق در مرداب چشمانم شناور بود...
یک گدای کور بر درگاه می نالید:
" رحم کن امشب شب جمعه است!
یا خدا... یا پنجتن ... یا حضرت عباس... .
دکتر هوشنگ شفا

+ نوشته شده توسط ا.م در دوشنبه هشتم مرداد 1386 و ساعت
12:3 |