تبليغاتX
یقین
این درخت بارور که سالهاست
بی هوا و نور مانده است
بازوان هر طرف گشوده اش
 از نوازش پرندگان مهربان
وزنوای دلپذیرشان
دورمانده است
آه اینک از نسیم تازه تبسمی
ناگهان جوانه میکند
از میان این جوانه ها
جان او چو مرغکی ترانه خوان
سر برون ز آشیانه میکند
در چنین فضای دلپذیر
دل هوای شعر عاشقانه می کند

                                                                                                                    فریدون مشیزی

+ نوشته شده توسط ا.م در شنبه سی ام تیر 1386 و ساعت 18:22 |

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
 زمان در بستر شب خواب و بیدار است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
 خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
 رود آنجا که می یافتند کولی های جادو گیسوش شب را
 همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود می سوزند
 همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند
همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند
همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند
 همین فردای افسون ریز رویایی
 همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست
 همین فردا همین فردا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو میکند فرداست
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند
من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور می بینم که می ایی
ترا از دور می بینم که میخندی
ترااز دورمی بینم که می خندی و می ایی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خویش خواهم دید
 سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
 برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید
وگر بختم کند یاری
در آغوش تو
 ای افسوس
 سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خوابو بیدار است

                                                                                                           فریدون مشیری 

+ نوشته شده توسط ا.م در شنبه سی ام تیر 1386 و ساعت 18:17 |

دل زود باوم را به كرشمه اي ربودي

چو نياز ما فزون شد تو به ناز فزودي

به هم الفتي گرفتيم ولي رميدي از ما

من ودل همان كه بوديم و تو آن نِِِئي كه بودي

من از كشم ندامت كه تو را نيازمودم

تو چرا رميدي از من كه وفايم آزمودي

 

+ نوشته شده توسط ا.م در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 و ساعت 16:32 |

ورق می خورد
دفتر زندگی ام را می گويم
بيست و يکمين بهار زندگی ام هم از راه رسيد
ساعت ها دقيقه ها ثانيه ها حتی لحظه ها
شتابان و پر سرعت در گذرند
اما در همين بيست ویک سالگی
دگر از من چه مانده
قلبی فشرده
روحی افسرده
چشمانی بی فروغ
مغمومم و دلشکسته
سرنوشتم سیاه و تاریک است
افق هابرایم بی نور و مسکوت
نشاط شور شوق از دنیای کوچکم رخت بر بسته
و تنهایی
تنهایی
سرد سیاه ناآشنا دهشتناک
استخوان هایم را شکسته
غرق بهت و یِأسم
.
.
.
.
.
زنگ اس ام اس گوشی ام به صدا در می آید
چشمانم را می گشایم
«اگر در این جهان چیزی نداشته باشی سه چیز از آن توست:
خدای مهربان؛آرزوهای قشنگ و قلب کوچک من»
بیدار می شوم
این منم بیست و یک ساله
با دنیایی امید و آرزو وکسی که قلبش برای من می تپد!

 

+ نوشته شده توسط ا.م در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت 12:40 |

دلم گرفته از اين روزها ، دلم تنگ است

ميان ما و رسيدن هزار فرسنگ است

مرا گشايش چندين دريچه کافی نيست

هزار عرصه برای پریدنم تنگ است

چگونه سر کند اينجا ترانه خود را

دلی که با تپش عشق او هماهنگ است

هزار چشمه فرياد در دلم جوشيد

چگونه راه بجويد که روبرو سنگ

 

+ نوشته شده توسط ا.م در یکشنبه سوم تیر 1386 و ساعت 11:8 |

 حاليا معجزه باران راباوركن 

وسخاوت را در چشم چمن زارببين

ومحبت را در روح نسيم ؛

كه دراين كوچه تنگ ، با همين دست تهي

روز ميلاداقاقي ها را جشن ميگيرد؛              

خاك جان يافته است.

تو چراسنگ شدي ؟

تو چرا اين همه دل تنگ شدي ؟

بازكن پنجره را

وبهاران را باور كن .

                                               فریدون مشیری

 

 

+ نوشته شده توسط ا.م در جمعه یکم تیر 1386 و ساعت 20:51 |