دستهایم دیگر به فرمانم نیستند
تا سر بر می گردانم...
نام تو را روی زمین مینویسند؛
باید به دستانم زنجیر بزنم
دیگر نمی خواهم
_غرورم_
دستهایم دیگر به فرمانم نیستند
تا سر بر می گردانم...
نام تو را روی زمین مینویسند؛
باید به دستانم زنجیر بزنم
دیگر نمی خواهم
_غرورم_
در آنجا بر فراز قله كوه
دو پايم خسته از رنج دويدن
به خود گفتم كه در اين اوج ديگر
صدايم را خدا خواهد شنيدن
به سوي ابرهاي تيره پر زد
نگاه روشن اميدوارم
ز دل فرياد كردم كاي خداوند
من او را دوست دارم دوست دارم
صدايم رفت تا اعماق ظلمت
بهم زد خواب شوم اختران را
غبار آلوده و بي تاب كوبيد
در زرين قصر آسمان را
ملائك با هزاران دست كوچك
كلون سخت سنگين را كشيدند
ز طوفان صداي بي شكيبم
به خود لرزيده
در ابري خزيدند
ستونها همچو ماران پيچ در پيچ
درختان در مه سبزي شناور
صدايم پيكرش را شستوش داد
ز خاك ره درون حوض كوثر
خدا در خواب رويا بار خود بود
بزير پلكها پنهان نگاهش
صدايم رفت و با اندوه ناليد
ميان پرده هاي خوابگاهش
ولي آن پلكهاي نقره آلود
دريغا تا سحر گه بسته بودند
سبك چون گوش ماهي هاي ساحل
به روي ديده اش بنشسته بودند
صدا صد بار نوميدانه برخاست
كه عاصي گردد و بر وي بتازد
صدا مي خواست تا با پنجه خشم
حرير خواب او را پاره سازد
صدا فرياد مي زد از سر درد
بهم كي ريزد اين خواب طلايي
من اينجا تشنه يك جرعه مهر
تو آنجا خفته بر تخت خدايي
مگر چندان تواند اوج گيرد
صدايي دردمند و محنت آلود
چو صبح تازه از ره باز آمد
صدايم از صدا ديگر تهي بود
ولي اينجا به سوي آسمانهاست
هنوز اين ديده اميدوارم
خدايا صدا را ميشناسي
من او را دوست دارم
دوست دارم
همه مي گويند مي آيي
قول داده اند
اما من مي ترسم آن قدر دير بيايي که آن روز دلم غريبي کند
قدم هايش را آرام آرام به عقب براند
بغض کند وناگاه بگريد
اي کاش زود تر مي آمدي
تا اين که مجبور نباشم قلبم را وادار به فراموشي کنم
نگین
فکر نمی کنی این همه انتظار، این همه گریه های من کافی باشد
فکر نمی کنی که این بغض گلویم، که این چشم هایم دیگر طاقت ندارند
دارم آرام آرام خرد می شوم
دارم آرام آرام می میرم
بی آنکه تو بیایی
بی آنکه جارچی قصه خبری از آمدنت دهد
بی آنکه منتظر بهاری باشم
من اینجا می میرم.
"نگین"
تو مي آيي ، يقين دارم كه مي آيي.
زماني كه مرا در بستري ميان خاك بگذارند
تو ميآيي يقين دارم كه مي آيي ،پشيمان هم....
دو دستت التماس آميز مي آيد به سوي من ولي پر ميشود از هيچ،
دستس دست گرمت را نمي گيرد،
صدايت در گلو بشكسته آلوده با گريه،
به فريادي مرا با نام ميخواني و مي گويي كه اينك من ،
سرم بشكن دلم را زير پا له كن ولي برگرد...
همه فرياد خشمت را،
به چرم بي وفايي ها ،دورنگي ها ،جدايي ها بروي صورتم بشكن،
مرو اي مهربان كه من دور از تو تنهايم!
ولي چشمان پر مهري،دگر برچهره مهتاب مانندتنمي ماند،
لباني گرم با شوري جنون انگيز نامت را نمي خواند،
دگر آن سينه آن سد سكندر نيست
كه سر بر روي آن بگذاري و درد درون گويي
دو دست كوچكش ، با پنجه هايي گرم و لغزنده ،
ميان زلفهاي نرم تو بازي نمي گيرد،پريشانش نمي سازد،
هزاران باره هستي را به پاي تو نمي بازد.
زن كوچك چه خاموشست !
تو مي آيي، زمانيكه نگاه گرم من ديگر بروي تو نمي افتد؛
هراسان هر كجا ،هر گوشه اي برق نگاهت را نمي پايد؛
مبادا بر نگاه ديگري افتد.
دو چشم من تو را ديگر نمي خواند›
بشوقي دلكش و شيرين و تو هر چند بار ديگري در چشمهايت جستجو باشد،
سراب آرزو باشد و لبهايت،
لبان گرم و تبدارت،
كتاب روشني از بهر عمري گفتگو باشد
و عطر صد هزاران بوسه ي شيرين دوباره روي آن لغزد.
محال است اينكه بتواني، بر آن چشمان خوابيده،
دوباره رنگ عشق و آرزو ريزي،
نگاهت را بگرمي بر نگاه من بياويزي
بلبهايم كلام شوق بنشاني.
محالست اينكه بتواني دوباره قلب آرام مرا،
قلبي كه افتادست از كوبش بلرزاني، برنجاني،
محالست اينكه بتواني مرا ديگر بگرياني .
تو مي آيي يقين دارم،
ولي افسوس آن پيكر كه چون نيلوفري افتاده بر خاكست
دگر با شوق روي شانه هايت سر نمي آرد،
به ديوار بلند پيكر گرمت نمي پيچد،
جدا از تكيه گاهش در پناه خاك مي ماند و در آغوش سرد گور مي پوسد
و گيسوي سياهش حلقه حلقه بر سپيدي هاي آن زيبا لباس آخرينش،
نرم مي لغزد.
جدا از دستهاي گرم و زيبا و نجيب تو...
دگر آن دستها هرگز بر آن گيسو نمي لغزد،
پريشانش نمي سازد،
دلي آنجا نمي بازد.
تو مي آيي يقين دارم كه مي آيي
تو با عشق و محبت باز مي آيي ولي افسوس...
آن گرما به جانم در نمي گيرد،
به جسم سرد و خاموشم دگر هستي نمي بخشد،
اگر صدها هزاران بوسه از پا تا سرم ريزي دگر مستي نمي بخشد.
يقين دارم كه مي آيي،
بيا اي آنكه نبض هستيم در دستهايت بود
دل ديوانه ام افتاده لرزان زير پايت بود
بيا اي آنكه رگهاي تنم با خون گرم خود تمامآ معبري بودند تا نقش تو را
همچون گل سرخي
به گلدان دل پاكيزه گرمم برويانند.
يقين دارم كه مي آيي، بيا،
تا آخرين دم هم قدمهاي تو بالاي سرم باشد،
نگاهت غرق در اشك پشيماني بروي پيكرم باشد،
دلت را جاگذاري شايد آنجا
تا كه سنگ بسترم باشد...
در مني و اين همه ز من جدا
با مني وديده ات بسوي غير
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوي غير
***
غرق غم دلم به سينه مي تپد
با تو بي قرار و بي تو بي قرار
واي از آن دمي كه بيخبر زمن
بر كشي تو رخت خويش از اين ديار
***
سايه تو ام بهر كجا روي
سر نهاده ام به زير پاي تو
چون تو در جهان نجسته ام هنوز
تا كه برگزينمش به جاي تو
***
شادي و غم مني به حيرتم
خواهم از تو ... در تو آورم پناه
موج وحشيم كه بي خبر ز خويش
گشته ام اسير جذبه هاي ماه
***
گفتي از تو بگسلم ... دريغ و درد
رشته وفا مگر گسستني است ؟
بگسلم ز خويش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شكستني است ؟
***
ديدمت شبي بخواب و سرخوشم
وه ... مگر به خوابها ببينمت
غنچه نيستي كه مست اشتياق
خيزم و ز شاخه ها بچينمت
***
شعله ميكشد به ظلمت شبم
آتش كبود ديدگان تو
ره مبند... بلكه ره برم شوق
در سراچه غم نهان تو
***
فروغ فرخزاد